بيا مره ياري بَدَن(فرامرز دعايى)

بیه مَرَه یاری بَدَن // می دیلِ دیلداری بَدَن
کی زندیگی همش غمه // ای دونیا غم می همدمه
نَنی چوجور غم دَرَمه //تَرَه می وَر کم دَرَمَه
می آرزو می دیل خوشی // هَنَه که تو بایی نیشی
اَ حَرفِه باز بوگوفتمه/ فارَس مَرَه بوسوختَمِه بوسوختَمِه، چَرَه نایی تو
بایی دوباره پا گیرم، تی دستانه حنا گیرم حنا گیرم
اگر بایی تو
بیه مَرَه یاری بَدَن // می دیلِ دیلداری بَدن
که زندیگی همش غمه
که زندگی همش غمه

تو مپندار( مولانا)

روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟
به کجا میروم آخر، ننمایی وطنم

مانده ام سخت عجب ، کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بوده است مراد وی ازین ساختنم

جان که از عالم علوی است ، یقین میدانم
رخت خود باز برآنم که همانجا فکنم

مرغ باغ ملکوتم ، نیم از عالم خاک
دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم

خنک آنروز که پرواز کنم تا بر دوست
به امید سر کویش ، پر و بالی بزنم

کیست در گوش که او می شنود آوازم؟
یا کدامست سخن می نهد اندر دهنم؟

کیست در دیده که از دیده برون می نگرد؟
یا چه جان است، نگویی، که منش پیرهنم؟

تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی
یک دم آرام نگیرم، نفسی دم نزنم

می وصلم بچشان، تا در زندان ابد
از سرعربده مستانه به هم در شکنم

من به خود نامدم اینجا، که به خود باز روم
آنکه آورد مرا، باز برد تا وطنم

تو مپندار که من شعر به خود میگویم
تا که هشیارم و بیدار، یکی دم نزنم

والله این قالب مردار، به هم در شکنم
شمس تبریز، اگر روی به من بنمایی

عاشقى (فردين خلعتبرى)

من بر آن سرم که سر ، برآورم برون ، به من بگو که چون

عاشقی به رفتن است ، بگو که ره کجاست ، گریزم از سکون

بی تو خان آخرین ، چگونه بگذرد ، با تو دل مرا به شهر تازه میبرد

روزی دگر در آتشی ، سالی دگر به خامشی ، بار دگر فرامشی ، آه

واگو نهان کینه ات ، بشکن سکوت سینه ات ، بغض غم دیرینه ات پایان را

من بر آن سرم که سر ، برآورم برون ، به من بگو که چون

سر به دامنت نهم ، به اشک دیده ات ، بگو ره جنون

این سکوت کوچه ها ، پر از صدا شده ، زین ندا و آن ندا ،  شرر به پا شده

سازی نوای عاشقی ، سوزم به پای عاشقی ، جانم فدای عاشقی ، آه

روزی دگر در آتشی ، سالی دگر به خامشی ، بار دگر فرامشی ای جانا

كوچ بنفشه ها ( شفيعى كدكني)

در روزهای آخر اسفند،
در نیم‌روز روشن،
وقتی‌ بنفشه‌ها را
با برگ و ریشه و پیوند و خاک
در جعبه‌های کوچک چوبین جای می‌دهند
جوی هزار زمزمه‌ی درد و انتظار
در سینه می‌خروشد و بر گونه‌ها روان.
ای کاش آدمی،
وطن‌اش را هم‌چون بنفشه‌ها
می‌شد با خود ببرد هر کجا که خواست!
در روشنایی باران،
در آفتاب پاک،
در روزهای آخر اسفند،
در نیم‌روز روشن،
وقتی‌ بنفشه‌ها را
با برگ و ریشه و پیوند و خاک
در جعبه‌های کوچک چوبین جای می‌دهند
جوی هزار زمزمه‌ی درد و انتظار
در سینه می‌خروشد و بر گونه‌ها روان.
ای کاش آدمی،
وطن‌اش را هم‌چون بنفشه‌ها
می‌شد با خود ببرد هر کجا که خواست!